loading...

بدون تاریخ ، بدون امضا

اینقدی هستی که خط میندازی روم 

بازدید : 191
جمعه 1 آبان 1399 زمان : 15:37

دیشب تا ساعت ۳و اینا بیدار بودم ، بعد از کلی فکروخیال پلکام سنگین شدو همینکه تو عالم نیمه هوشیاری بودم اقام درو باز کردو ناخوادگاه بیدار شدمو از جام پریدم ؛ درِ ورودی یکم صدا میده باید دست راستتو رویِ یه قسمت در بزاریو با دست دیگه ات دستگیره رو به سمت خودتو داخل فشار بدی تا باز شه ! دوباره سرمو روی بالشم گذاشتم ، سایه‌ی پدرم از پشت در پیدا بود که به سمت حیاط میرفت با چشایِ نیمه باز اون سایه یِ آشنا‌رو دنبال کردم ، کل تنمو لایِ پتو پیچوندمو نفهمیدم چیشد که خابم برد ، صبح با صدایِ گل بابونه بیدار شدم ( مادرمو تو خونه با این اسم صدا میزنیم ) ؛ دهنم باز مونده بودو تمام آب دهنم خشک شده بود ، حس میکردم تویِ دهنم از شدت خشکی سله بسته ؛ کمی‌توی رختخاب چرخیدم ، به خابی که دیده بودم فکر کردم اما گل بابونه با صدایِ پاشو پاشو باید زودتر بریم فلان جا کار داریم امون نمیداد خاب از چشام بپره ؛ با اکراه و اجبار رضایت دادم که از رختخابِ نَچندان شیکو پیکم دل بکنم ؛ بعد از خوردن چن قاشق صبحونه‌ی نه چندان دلچسب خودمو جلوی آیینه دیدم ، با این موهای پسرونه چطوری مقنعه بپوشم ؟! از روشهایِ من دراوردیم استفاده کردمو یه روسری کوچیکو مثل هد بستم دور سرمو از پشت گرهش زدم بعدم مقنعمو سرم کردم ، حالا مثل دختری بنظر میرسیدم که موهای بلند داره و موهاشو از پشت بسته ! همه چی طبیعی و نرمال بود ! ساعت ۱۰کارم تموم شدو کارتمو گرفتم امیدوارم حداقل فرجی شه ....!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۹ساعت 12:12& توسط تنهـ____اتـ__ریـ_ن |
در بیرون خوب در داخل بد
برچسب ها
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 4

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :